چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ساعت 05:21 ب.ظ

" شاد " نامه

به تو دست ‌می‌سایم و جهان را درمی‌یابم
به تو می‌اندیشم
و زمان را لمس‌می‌کنم
معلق و بی‌انتها
عریان
می‌وزم ، می‌بارم ، می‌تابم
آسمانم
ستاره‌گان و زمین
و گندمِ عطرآگینی که دانه‌می‌بندد
رقصان
در جانِ سبزِ خویش
از تو عبورمی‌کنم
چنان تُندری در شب
می‌درخشم
و فرو می‌ریزم

احمد شاملو

________________________________

باز با حالت لوس اومده تو بغلم ...
- دایییییییییی؟
- جان دایی؟؟؟
- من میخوام داماد شم !!
منم هاج و واج خواهرم را نگاه میکنم ، با اشاره میگه ادامه شو گوش کن !
- حالا عروس کیه !؟؟؟
یه نگاه به مادرش میکنه با خجالت میگه :
- نازنین !!! ( گویا یکی از هم مهدکودک های این خواهر زاده عاشق ماست )
منم تصمیم گرفتم تو این موقعیت نصیحتش کنم و هرکاری که انجام نمیده بهش تذکر بدم ...
- افرین !!! آقا میلاد اگه میخواد داماد بشه باید شامش را شبها کامل بخوره ! شبها زود بخوابه و صبح زود بره مهدکودک ! گوش بحرف مامان و بابا بده ! خودش تنهایی بره دستشویی !!
همونطوری که داشت با انگشتهاش بازی میکرد ، سرش و بالا کرد و گفت
- تو که تنهایی میری دستشویی ! چرا داماد نمیشی !؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
خواهر زاده باهوشیه من دارم که میون اینهمه نصیحت اینو یادش موند !! بعد فهمیدم مادرش گفته اول باید دایی داماد بشه بعد تو !!!
آخه چرا بچه را شرطی بار میارین !! اومدیم و داییش همینطوری مجرد موند این طفلک چه گناهی داره ...
هممون یه عشقی داریم که هیچ وقت ترکمون نمیکنه و اونم همیشه دوستمون داره ! چرا سعی نکنیم به یاد اون شاد باشیم !!!

__________________________________


اولین امتحان دانشگاه را دادم ! جالب بود برام که بعد 10 سال دوباره تو دانشگاه در حال امتحان دادن بودم ... خسته و کوفته برگشتم خونه !! دوستم مرتضی هم مگه گذاشت تو اتوبوس بخوابیم !! :))))
وقتی رسیدم خونه ! دیدم بابام داره کتاب " استاد عشق " ( زندگینامه دکتر حسابی ) را واسه مادرم با صدای بلند میخونه ! حس خیلی خوبی بهم دست داد ...
منم حدود یکساعتی تو اتاقم خودمو مشغول کردم که مزاحمشون نشم ! تا اینکه مادرم صدام زد که چرا نمیام ! وقتی رفتم تو اتاق ! بلند شد اومد طرفم میدونستم برای چی ! دست داد و بوسم کرد و گفت خسته نباشی !
پس باید شاد باشیم تا دل انها هم همیشه شاد باشه ...

____________________________________


صبح ساعت 6:30 از خونه میزنی بیرون و ازینکه مجبوری زود بری سرکار و شب هم ساعت 7و8 برگردی خونه ناراحت نیستی ! کارت را دوست داری ! مدیر عامل خوبی داری ! دوستی داری که همکارته ( الیته رئیسته :)) ) . برات عزیزه و ازینکه باهاش کار میکنی خوشحالی ! همیشه همراهته تو شادی ها و تو دلتنگی ها ...
شاد بودنش باعث شادیته و شاد بودنت باعث شادی اون ... پس شاد باش !!

________________________________


مثه همیشه دوستام واسه این تعطیلات برنامه گذاشتن !! و اصرار هم دارند که همراهشون باشم ! اما امتحان دارم :(((((((( ... دوستای دیگه ام تماس میگیرن و نبودنم را جویا میشن !!
الانم یه اس ام اس از دوستای قدیمیم رسید که فردا میخوان برن و کوه و میخوان منم برم !!
چه تو ریلشن باشی یا نباشی !!!!!
داشتن دوستایی که بودنت باعث خوشحالیشونه نشونه خوبیه ! یکی اینکه دوستایی داری که بودنت براشون مهمه و دیگه اینکه خصوصیت اخلاقی و رفتاریت طوریه که همه دوستات از با تو بودن شادند !
پس دلیلی نداره که ناراحت باشم !!!

_____________________________________

یه چیز با ربط : "دلایل" غم و دلتنگی زیادند ولی "بهانه " های شاد بودن کم ! و " تو " این بهانه های کم را به دلایل زیاد تبدیل میکند ...
یه چیز خیلی با ربط :
دوست داشتن
ربطی به دیدن ندارد
آدم ها خدا را هم
دوست دارند هنوز
یه چیز برای من : شاد باش و بنویس ...
یه چیز برای تو : شروع کردم نوشتن چون دلیل شاد بودنم بودی !! ممنون گلم ...

پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:01 ب.ظ

" تنگ " نامه

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را
به بادها می داد
و دستهای سپیدش را
به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است
که آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است 
که تا شمال ترین شمال و جنوب ترن جنوب
در همه حال

همیشه در همه جا
آه ...
با که بتوان گفت ؟
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ...
دگر کافی ست

حمید مصدق

پ.ن: دلم تنگ است ! اما اجازه ندارم ...


--------------------------------------------------------------------------------


راهی دیگر نمانده ! فقط دو ایستگاه !
شاید هم دو قدم !
شاید دو سطر ...
راهی نمانده برای رفتن !!
برای نرسیدن ...
برای خدا حافظ ...
هر صبح
با آمدن خورشید به " ماه " سلام میکنم ...
و هر شب ...
با نوازشت به خواب میروم !
هنوز هم مهربانی و هم خوب !
باور نداری ؟ به آیینه نگاه کن !
به چشمانی که هیچگاه جسارت دیدنشان را ندارم !
از همان اول قرار بود گم شویم در ازدحام مردم ...
و باز هم گم شویم در آغوش هم ...
اما فقط دو ایستگاه !
شاید دو سطر ...

 

پ.ن : ای کاش دو سطر مرا میخواندی !!
یه چیز با ربط :
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
 گریه نمی کنه قدم میزنه

یه چیز برای من :
از همه بریده ام
فقط
تو
کنارم باش
یه چیز برای تو : درد تویی درمان نیز هم ...  

یه چیز بی ربط : دقت کردین ول که باشیم تا صبح بیداریم ! تا جزوه ها و کتابها را رو میکنین ساعت 9 خوابمون میگیره :)))
 

چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 08:52 ب.ظ

" بودن " نامه

پایان خوش فقط در در فیلم هاست !
داستان ما نیازی به پایان نداشت !
تو از آن من نبودی و نخواهی بود ...این را هم تو میدانستی هم من !
اصولا " فرشته " ها از آن هیچکس نیستند ! این قانون آنهاست ...

اما!
قرارمان " بودن " بود !
شاد بودیم از " بودن " ها !
دلتنگ بودیم از نبودن ها !
میتوان " بود " ولی از آن هم نبود !
اما قرارمان " نبودن " نبود !
حق داری من فراموش کرده ام که " نبودن " هم قانون فرشته هاست !

فرشته ها در خواب می آیند !
در زندگی تجلی میابند !
تغییرت میدهند !
و تا دستانش را در دست میگیری !
پرواز میکنند ! اینهم قانون فرشته هاست !

مست میشوی ! به یادش !
میخوابی ! به یادش !
بیدار میشوی ! به یادش !
درس میخوانی ! به یادش !
راه میروی ! به یادش !
می نویسی ! به یادش !
دلتنگ میشوی ! به یادش !
آری دلتنگ میشوم !
جرم است ؟!!؟؟
دلتنگ نشدن ! تاوان سختی است ! نخواه !

پ.ن : راستی عجب " نوامبر شیرینی " بود !

___________________________________________

عشقم اومده بغلم بوسم کرده و میگه : دایییییییییییییییی !

میگم : جان داییییی ؟!!

میگه : من خوابم ؟
میگم : نه تو بیداری ! چطور ؟
میگه : ای کاش خواب بودم !!
منم هاج و واج موندم ! با خودم میگم این فسقلی تو این سن " ای کاش " را از کجا یاد گرفته !!
میگم: دایی فدات شه !؟ چرا ؟
بغض کرده میگه : آخه دیشب " بنتن " تو بغلم بود خوابیدم ! از صبح هرچی میگردم نیست ! چیکار کنم بیدار شم !!

محکم تو بغلم گرفتمش و گفتم: ای کاش باهام از خواب بیدار می شدیم !!
سرش را بلند کرد و گفت : تو هم " بنتن " گم کردی !!


توضیح : " بنتن " گویا یه شخصیت کارتونیه که هنوز افتخار اشنایی باهاش را نداشتم و مورد علاقه این خواهرزاده عزیز ماست که تمام زندگیش شده بنتن !!

یه چیز برای من :

محکم تر
می میرد
آنکس که دلش زنده شد به عشق !!

یه چیز برای تو :
...

دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:07 ق.ظ

" دلشوره " نامه

حرمت نگه دار دلم... 
گلم...  
کین اشکها خونبهای عمر رفته من است

میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون

___________________________


و باز دلشوه و دلتنگی ...

دلشوره هایم بی دلیل نبود  و حتی طعم دست هایت آرامم نمیکرد ...


راست میگفتی ! ما از دو دنیاییم !!
من ان پیر مغرور دنیای سرد آرزوها و تو آن زیبای دنیای گرم رویاها ! که نمیدانم به جرم کدام ممنوعه به دنیای من افتادی !؟
و من آنرا از طعم دست هایت فهمیدم ...

دلشوره هایم بی دلیل نیست ، در جمعه ها ، در شنبه ها ! آن سیاهی شبهای یکشنبه را یادته ؟ آن عشق بازی روزهای دوشنبه  و  بی تابی های  شبهای سه شنبه ! آن دیدارهای چهارشنبه و آن دلتنگی های پنج شنبه ... میدانستم ! من آنرا از طعم دست هایت فهمیدم ... 


دلشوره هایم بی دلیل نیست ، آن دم که در کنار هم ، دست در دست هم ! تو را گم میکنم و تو به دنیای خود باز میگردی و من در دنیای خود میمانم ! میدانستم !


پ.ن : دست هایت بوی نور میدهد ...


* یه چیز با ربط : دلم دلتنگی میخواست نه دلشوره !!

* یه چیز برای خودم :

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما !

اما ! گرد بام و در من

بی ثمر میگردی

* یه چیز برای تو : 

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

جمعه 25 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:17 ب.ظ

" جرم " نامه


در این هستی غم انگیز
و وقتی روشن کردن یک چراغ ساده ی " دوستت دارم "
کام زندگی را تلخ میکند
وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات
زندگی را
تا مرزهای دوزخ
میلغزاند
دیگر - نازنین من -
به جای اندوه
به جای اگر ...
به جای کاش...
و من
- این حرف آخر نیست - 

" به ارتفاع ابدیت دوستت دارم "

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم

( مصطفی مستور )

دوستم میگه وقتی چیزی دست نیافتنیه باید وقتی بهش رسیدی نهایت استفاده را ازش ببری تا دیگر حسرتی باقی نماند !
اما من همیشه دلم برای چشمهایت تنگ میشود ...

پ.ن : از "جمعه" متنفرم ...


 

دانشگاه ما محوطه باصفایی داره ! فضاهای سبز و آلاچیق هایی که هر از گاهی محل گپ و گفتگوی دانشجوهاست ....
در فضای امفی تاتر روبازی که بین دانشکده برق و مدیریت وجود داره درحال قدم زدن بودم

که از دور دختری را دیدم که برای ثانیه ای سرش را بر شانه پسری گذاشت و چیزی گفت و با کشیدن اهی سرش را برداشت !!! ...
همانطور که در ان مسیر قدم میزدم ، یکی از انتظامات های خانم با سرعت زیاد از کنارم رد ، ناخوداگاه مسیرش را دنبال کردم !! از دور هم ماشین انتظامات را دیدم ...

انتظامات خانم : خانوم !!! کارت دانشجویی! !
دانشجو دختر : مگه چه کار کردم !
دانشجو پسر : میشه بگین چه اتفاقی افتاده !
انتظامات خانم: بعدا بهتون میگم ! شما کارتتون را بدین !
دانشجو دختر : خوب باید بدونم چیکار کردم که کارت بهتون بدم !
انتظامات : بیا باهم بریم تا بهت نشون بدیم !!
دانشجو پسر : چه چیزی را نشون بدی؟؟
انتظامات خانم اشاره میکند به ماشین و مردی از ان خارج میشود !
انتظامات مرد از پسر میخواد که جهت حفظ ابرو(!!!) سوار ماشین شود ! پسر شروع به بحث میکند ! در همین زمان ماشین دوم و یک انتظامات خانم دیگر سر میرسند ...
اکنون میدانند باید خیلی سریع این مساله را جمع کنند ! دو انتظامات مرد با بحث فراوان پسر را سوار میکنند و دختر همراه زنها رفت !
و من هم بدنبال انها ...
دانشجو دختر : میشه بگین چیکار کردیم جرممون چیه ؟؟!
زن اول نگاه به دومی میکند ! معلوم است جوابی ندارد ؟!!
زن دوم : به ما خبر دادند شما اینجا رفتاری بر خلاف اصول دانشگاه داشتین ؟!!
دختر : مثلا !؟؟
زن دوم که معلوم است عصبانی شده است : میریم بهت نشون میدم مثلا را !!
و نگاهی به زن اول میکند و زیر لب غر میزند !

و این داستان هچنان ادامه دارد ...

یه چیز با ربط : بقول شازده کوچولو همیشه یه جای کار میلنگه ...
یه چیز واسه من: مینویسم از " تو " تا تن کاغذ من جا دارد ...
یه چیز واسه تو :  تو چی ؟!! دلت برای من تنگ میشه !؟؟ 

یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:21 ب.ظ

" ببخش " نامه

ببخش اگر دلتنگ توام

ستاره های تنهایی من بی شمارند

کهکشان های پرواز تو  بیکران

ببخش اگر دوست می دارمت  


دنیا بی تو و شعر

عاشقی  است

که می میرد

در کوچه ی بی دریچه تاریک.

و نگاه تو

پاسخ نازناک  شبنمی است

که می چکد بر برگ گل مروارید

در پگاه پاک ترنم .

 

ببخش اگربا توام  و نیستم

 توروشنای چراغ کلامی

آنگاه که مرا می خوانی

و جهان بی رحم

می گیرد

 تو را از من،

تا شب و دلتنگی و گریه ی دیگر.

 

 ببخش اگر تو را در تو نیافتم

که خواب و خاطره پر است

به یاد خوب تو

 از سیب وباران و  بنفشه ها .

بی آنکه  باشی

 در کنارنیازی جوشان

که در رسیدن به تو ،

شده رقیب من!

 

ببخش اگرهنوز عاقل نشده ام!

مستی جان شرابی

 

ببخش اگردل بسته ام

در تاریک روشن اتاق

به پری وار پیکری خفته

درآغوش آشتی و اشنایی .

واعتماد به غفلت

از توفانی که

می برد

همه چیز را دیر یا زود....

ببخش اگر دوستت می دارم

 دیوانه وار


ببخش اگر حضور تو در شعرهایم بیشتر،

ببخش اگر که می خواهمت

ببخش اگر که می رانی ام !

ببخش اگر همه ی امید منی

درشب دراز بی امیدی

ببخش که می مانم

ببخش که می روی !

ببخش اگر که نیستی!


 ترانه در غیاب تو

کابوس سکوت های  تکراری

و شاعر

پیر می شود

پشت دیوارهای ابهام

بی انکه

سخنی گفته باشد .


و داستان ادامه دارد...

(نیما خسروی)


پ.ن : هرچی میخواستم بنویسم تو این شعر هست ! حرفی نمانده ! فقط یه حرف ! که به تو خواهم گفت ...


یه چیز با ربط : خدایا تو را شکر میکنم بخاطر این همه خوبی که در مقابل من قرار داده ای و کمک کن که قدردان باشم ...

یه چیز بی ربط: ماه دیگه امتحانام شروع میشه :(( ...

یه چیز واسه خودم : قدر بدان !

یه چیز برای تو : " د.م با صدای آهسته ... " 

چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:18 ق.ظ

" بی راهه " نامه

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و میکشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت !!

( مرحوم حسین پناهی)


تو شهر قصه ها میگردم تا شروع داستانم را پیدا کنم ... میخواهم بدانم چشمان تو شروع کرد یا دل من ... منکه جرات شروع نداشتم پس چشمان تو بود شروع کرد ... تو این مسابقه اهلی کردن این من بودم که موندم ...من رام شدم و دربند و تو همچنان وحشی و آزاد !!

...

هنوز هم میان شقایق ها عطر گلم را جستجو میکنند ... تا به رخ انها بکشم ... اما گویا گمش کرده ام ...

...

هنوز هم جاده بوی عطر قدمهای تو را میدهد ... آنجا که برای اولین بار به سپیدی برفها حسادت کردم وقتی سایه ات را بروی انها میدیدم ... راستی دوباره فصل برف است ...

...

هنوز هم دستانم بوی عطر سردی دستانت را دارد ! همان دم که آتش درونم با سردی دستان آمیخته میشد و من تو را گم کردم  ... راستی دوباره فصل سرماست و باید بخواب رفت ...

...

و من مانده ام با این همه « عطر » ٬ راستی یادت می آید گفتی « عطر » دوری می آورد و اکنون منم و دوری تو !




تو سفر سوریه بودم که متوجه شدم نتایج ازمون ارشد آزاد اعلام شده ... با کلی ذوق وشوق رفتم تو سایت ولی اخرین رتبه قبولی 25 بود و من 45 شده بودم !!!

یه آن یخ کردم ... احساس بدی داشتم ... احساس پوچی ... خستگی ...

اصلا برام باور قبول نبود ! نمیدونم چرا اینقدر به قبولیم امیدوار بودم ...

تمام برنامه های زندگیم بهم ریخته میدیدم ... برنامه ریزی بعد از ارشدم ...

بعد از اینکه سالها این رشته را در تهران شرکت میکردم باورم نمیشد که تو قزوین هم قبول نشدم ...

باید یه تغییر دیگه تو زندگیم میدادم ... شرکت کردن واسه سال دیگه دیر به نظر میرسید ...

تصمیم گرفتم برنامه زندگیمو عوض کنم ...

تهران که اومدم ، برای اولین قدم کارم را عوض کردم ... با حقوق کمتر در تهران مشغول شدم ... 

کلاس های زبانم را ثبت نام کردم ...  برنامه ریزی سفرهامو آماده کردم !!... 

که یه دفعه نتایج تکمیل ظرفیت دانشگاه اعلام شد ...

و این جانب بالاخره پس از 5سال تلاش بی وقفه :دی ... دانشجوی رشته مورد علاقه ام یعنی " مدیریت سیستم و بهره وری " شدم !! 

مراحل ثبت نام بایستی از طریق سایت دانشگاه انجام میشد ! ولی هرچی تلاش میکردم مشخصات منو قبول نمیکرد ... مجبور شدم به دانشگاه مراجعه کنم و دیدم بعله !! کد ملی منو اشتباه در سیستم وارد کردند !!!!!!

وقتی برگه رسید ثبت نام را بهم دادند ! سنگینی زندگی از الان به بعدم را حس کردم ...

هزینه سنگین دانشگاه ! چک های پاس نشده خانه !! و از همه مهمتر سفرهای نرفته و ...


پ.ن : به جرات میتونم بگم که قبولی دانشگاه در سال 76 و همچنین قبولی مجدد در سال 90 نقاط عطفی در زندگی من بودند که باعث شدند مسیر زندگی من عوض بشه ...


یه چیز سوالی : به من میگن نوشته هام سیاهه ! اینطوریه ؟؟؟  ...

به چیز واسه خودم : دیگه پیر شدی !!! اختلاف سنیت با دوست هات خیلی زیاده ! حواست هست!

یه چیز واسه تو : دوستت دارم با همه اختلاف هایی که از ان نام بردی ...


یکشنبه 13 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:22 ب.ظ

" رنگین کمان " نامه

چه فرقی میکند

که من عاشق تو باشم

یا تو عاشق من ؟!!!!


چه فرقی میکند 

رنگین کمان

از کدام سمت آسمان

آغاز میشود ؟


" عزیزم مراقب خودت باش " ...

دوستی میگفت ازین جمله متنفره ! چون فکر می کرد " انگار تا اون نگه من به فکر خودم نیستم ! " یا دوست دیگه ای میگفت که این احمقانه ترین حرفیه که تو یه رابطه میشه زد ! چون مگه میشه کسی مراقب خودش نباشه !!

میدونین؟!!! اما برای من لذت بخش ترین جمله موقع خداحافظی اینه که بهم بگه : 

" عزیزم ! مراقب خودت باش "



آمل بودم ! یه دفعه تو سایت تابناک خوندم که کارت های آزمون دانشگاه آزاد در سایت قابل دستیابی است !!

منم سریع رفتم دانلود کردم متوجه شدم که فردای همانروز قزوین آزمون کارشناسی ارشد دارم !! یجورایی دو دل بودم ! اولا اینکه درس نخوندم !! حالا اگه بر فرض محال قبول شدم کارم چی میشه !!! از طرفی برنامه ریزی هام چی؟؟ خلاصه بعد یه چلنج چند ساعته تصمیم گرفتم حرکت کنم به سمت تهران ! حالا کی میتونه مدیر عامل را راضی کنه بذاره من بیام ؟؟!!!

برگه مرخصیمو نوشتم دادم به مسول دفترش و گفتم سراغم را گرفت بگو کنکور داشت رفت تهران !!

تا رسیدم تهران ساعت 9 شب بود ! خوشبختانه امتحانم هم 5شنبه بعد از ظهر بود ...

با یه سرچی تو اینترنت متوجه شدم حدود دوساعت راهه و چون امتحان ساعت 4 بعد از ظهر بود ساعت حدود 12 روز 5شنبه از خونه زدم بیرون ...

به ترمینال غرب که رسیدم ، سراغ سواری های قزوین را گرفتم که " کاوه سفر " معروفترین شرکت بود ... ساعت حدود یک بود که سواری به سمت قزوین حرکت کرد ... ترجیح دادم مسیر را خواب باشم ... اما ترافیکی شدید بین قزوین کرج باعث شد از خواب بیدار بشم ...

یه پراید لطف کرده بود به گاردریل وسط اتوبان کوبیده بود و راهنمایی رانندگی جهت امنیت اجازه تردد به هیچ وسیله ای را نمیداد ! دو نفر دیگه از مسافران سواری هم بخاطر کنکور عازم قزوین بودند و همین باعث شد از راننده کمک بخواهیم ... اونم معرفت به خرج داد و کل ترافیک را از وسط بیابون دور زد !! جالبه بقیه ماشینها هم پشت سر ما حرکت کردند وعملا یه جاده خاکی اونجا درست شد !!

پلیس های راهنمایی رانندگی هم کار اصلیشون را رها کرده بودند و زل زده بودن به این قطار ماشینها که دارند ترافیک را دور میزنن و جلوتر از محل تصادف وارد جاده می شوند !

به دلیل مرام راننده یه ربع قبل از شروع امتحان به جلسه رسیدم ...

دانشگاه قشنگ و مدرنی بود ... محیط زیبا ... ساختمانهای مجهز و مدرن ( البته نسبت به اون دانشکده ای که 10 سال قبل میرفتم !! ) ... خلاصه از محیط دانشگاه خوشم اومد ولی جو امنیتی و سنگینی حاکم بود ... اون رابطه دوستانه ای که تو محیط دانشگاه خودمون داشتیم اصلا اینجا دیده نمیشد !! دوربین های مدار بسته و سیستم های کنترلی RFID و ...

در مجموع از محیطش بدم نیومد ... ساختمان صنایع و مکانیک هم در مرکز دانشگاه تو چشم بود ولی امتحان من تو ساختمان عمران و معماری بود ...

طبق اماری که از شماره های نصب شده متوجه شدم حدود 250 نفر در رشته مدیریت سیستم و بهره وری ثبت نام کرده بودند خوب یعنی از هر ده نفر یکنفر تو حالت عادی پذیرش میشه و این نسبت به هزاران نفری که واسه همین رشته در تهران جنوب میومدن خیلی بهتر بود ! بخصوص تیم صنایع دانشگاه ازاد قزوین از قویترین تو ایران حساب میشه ...

تو کلاس ما تقریبا همه اومده بودن جز بغل دستی های من !! اینم شانسه من دارم ؟!!! تست ها ساده بودند ولی من که هیچی نخونده بودم !!! :( ...

 ازونجا که تعداد سوالات کم بود هر درس 20 سوال ! پس با 5 پاسخ صحیح در هر کدام 25 درصد امتیاز را میگرفتم ! تصمیم گرفتم این بار از همین شیوه استفاده کنم و ریسک نکنم !

از هر درس 5 سوالی که مطمئن بودم را زدم ( بجز زبان که حدود 15 تست زدم !!!بابا اراده !! بابا زبان دان !! بابا اینترچنج ! ) ...

در انتظار رسیدن بیسکوییت ها بودم که چشمم افتاد به برگه نفر جلویی سمت چپ !! خیلی برام جالب بود که فقط تست های ریاضی را زده و بقیه تست ها را جواب نداده !! حتی یک تست !!! حدس زدم دانشجوی ریاضی باشه و این تست ها هم که واسه اونها راحته ! به سختی اون دوسه تا تستی که زده بودم را باهاش کنترل کردم ! جوابهاش درست بود پس ...  !!

بعد از امتحان هم بهش گفتم یا باهم قبول میشیم یا هیچکدوم قبول نمیشیم !!!! 

ولی من واسه برنامه ریزی اینده ام به این قبولی - اونم تو این رشته مورد علاقه ام  - نیاز داشتم ...

ادامه دارد ...


پ.ن : چه حالی میده یکی با سرچ بیاد تو این وبلاگ و اینو بخونه و گزارش کنه و منو از دانشگاه بندازن بیرون !!!! بچه جون هر حرفی را که نباید زد !!!!


یه چیز با ربط : با تو هستم ! بی تو نیستم !!!

یه چیز برای من : عجله کردی ! گند زدی !

یه چیز برای تو : (  نوشتم ! دوست داشتی حرفهایم را بخوانی بگو راهش را بهت یاد بدم )

آرزویم است بار دیگر به چشمانت بنگرم دلم برای لبخندت تنگ است ...

یه چیز برای خدا : خدا یا تو را بخاطر اینهمه خوبی که در مقابلم قرار داده شکر میکنم ...

جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:27 ب.ظ

" تو " نامه

نوشتن زیباترین کار دنیا است

وزیباتر از آن

چشم توست که آنرا میخواند

نوشتن یعنی نگاه کردن در چشم های

کسی که دوستش داریم

و من برای آنچه هنوز دوست دارم مینویسم

نه انچه از دست داده ام

برای ماندن در لحظه های ناب


نوشتن یعنی 

صبح بخیر های صبحانه

و شب بخیر ها شبانه

و دلتنگی های روزانه 


نوشتن یعنی

تو ...


حال من مدیونم 

مدیون تو 

چشمان تو

دستان تو

لبخند تو 

بودن تو

که یادم اورد نوشتن را


حال این وظیفه من است که بنویسم

باید بنویسم ...


بالاخره نتیجه داد ! مدیریت سیستم بهره وری در دانشگاه آزاد قزوین ...

یه دو ماهی میشه که قبول شدم . امتحان دادن و قبول شدنش داستانهایی داره که بعضی هاشو میام مینویسم !

اما بزرگترین تغییر را در من ایجاد کرد که یکیش اینه که بیام و دوباره بنویسم ...

و خواهم نوشت ...


پ.ن : سعی میکنم بنویسم !! سعی مکنم فکرم جمع بشه !
یه چیز بی ربط :  این ریلیشن شیپ ؟؟؟؟!!!
یه چیز با ربط : با تو هستم ! بی تو نیستم !
یه چیز برای من: ای کاش مثه تو دوستت داشتم ! با صدای آهسته!  
یه چیز برای تو : مرا آرامشی در آغوشت بود ٬ ممنون که مرا پذیرفتی !!!

یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 06:05 ب.ظ

« بر باد رفته » نامه

مینویسم تا فراموش نکنم : 

 

Your application reconsideration has been rejected by Stefan Gavare  

 

اینم جواب اخرش !  

من هیچ وقت عقده ای نبودم ولی مطمئنم این اسم را هیچگاه فراموش نخواهم کرد !

  

پ.ن: اینم یکی دیگه از آرزو هام بود که با خود بردیش !

سئوال مهم از خودم : یکم فکر کن ! تا حالا کاری انجام دادی که طرف مقابل جوابش مثبت باشه !؟!

1 2 3 4 5 ... 33 >>