X
تبلیغات
زولا

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

شنبه 29 دی‌ماه سال 1386 ساعت 02:17 ق.ظ

« شمع » نامه

برایت شمعی روشن میکنم ...
سوختنش را مینگرم ...
تو را می بینم ...

برایت شمعی روشن می کنم ...
به یاد تو ٬ برای تو ...
ارزوی کامیابی ...
آرزوی خوشبختی...

برایت شمعی روشن میکنم...
به یاد دستانت ...
که دیگر از آن من نیست ...
و از آن اوست ...

برایت شمعی روشن میکنم ...
به یاد لبخندهایت ...
به یاد اشکهایت ...
که زندگی ام است...

برایت شمعی روشن میکنم ...
به یاد شبی که خواندمت ...
و فرصت خواستی ...
اما دیگر جوابی نیامد ...

برایت شمعی روشن میکنم ...
به یاد آنچه که من میدانم و تو ...
به یاد انچه که تو میخواستی و من ...

برایت شمعی روشن میکنم ...
به یاد عاشورا ...
به یاد اشک ...
به یاد عشق ...

برایت شمعی روشن میکنم ...
به سوختنش حسودی میکنم ...
چون سوختنش برای توست ...

برایت شمعی روشن میکنم ...
میخواهمت ...
اما ...

برایت شمعی روشن میکنم ...
بامید انکه « باور کنی »
اما ...

پ.ن : امروز عاشوراست ...

یه چیز با ربط : اینجا تو را خواستم ...